تبليغاتX


ترنم من تبسم آرزوهاست

آشیان زیستن ما اینجا نیست...

salam 2staye golam...bebakhshid ke nistam..kheyli vaghte bikhabar gozashtam raftaaam...sharmandeam..man nabudam va ta modatham nakhaham bud..delam tang mishe vasetun....dir goftam...man kuchike hametun hastam...naporsin azam ke cheraa nemiam...chon nemishee javabeshooo dad..zendegi hamishe ba adam khob nist.bazi vaghta etefaghai miofte vase adam ke tu khabam entezaresho nadashteee.........2setun daram

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:0 توسط kambiz va zahra| |





بر این چنگم بزن نای شکستن               که من خانه خراب و دل شکستم

 بر این ساز شکسته بند تاری                 که من خسته همی زین رنج و خاری

منم افتاده ام از پای همی وقت                 که من زار و ضعیف پرمصیبت

زمان از عشق تو هر دم فراری              که من ظلمت شدم در بیقراری

لبالب می شود روشن ضمیرم                 که من زین هر دم در حزینم

بخوانم یا نخوانم یکدمی شعر محبت         که من شاعر نباشم در پی سیرت سخاوت

همه شب دست بر دامانت آرم                که از عاشق شدن من کم ندارم                       

خدایا منکه سازم در بر دنیا شکسته        که من زین عاشقی عزلت شکسته

کمر خم دارم و سازی به دستم              که دنیا نی زنو من به برقصم....


    زخم زبان

بسازم چنگ بی حرفی بسازم                 بنازم درد بی دردی بنازم

بهایم کو شکستن آید ای دل                    سزای جان سپردن داد ای دل

که جنگ عاشقی خون در جوارش           بجنگ بر سر بدنامی و نیرنگ

کمانت را به زه سو به من گیر               بزن تیری به قلبم ریش ای ریش

بزن گرز نبردت را بر وجودم               که شاید عاشقی افتد زجودم

ز خشم خود نزن زخم زبان دل              که از نیزه بر آویختم سر ای دل

مزن ضربه.مزن ضربه.مزن تیر          که من آویخته ام خود را به شمشیر

منم خون بر جگر خوردم همی پیش       که من خون بر دلم آمد کم و بیش

زمانی بود شمشیر و تیر و نیزه            واینک زخم زبان.تیشه به ریشه....


قطره قطره می چکد خون بر مزارم           

                                                  ذره ذره اشک می ریزد قلب زارم

من همان کوه ام که فرهاد از بر شیرین بکند

                                                  یا همان مهرم که مجنون از بر لیلی بکرد

من که بودم کزپی هر قطره اشکم می شکستم

                                                 من که بودم.من که بودم.من که هستم

من همان رودم که نرم نرمک سو به دریا میروم

                                                 یا همان چشم حزینم رو به صحرا میدوم

من همان چنگ سه تارم زخمه زن بر ناز تارم

                                                 یا همان کهنه غبارم بر سر سنگ مزارم



                                                                                                      

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:57 توسط kambiz va zahra| |





سلامی دارم به همه ی دوستای گلم.امیدوارم شاد و سرحال باشین..عید رو به همه تون تبریک میگم که خیلی ماه هستین.از طریق این وب که چه چیزهایی ندیدم.با خیلی ها آشنا شدم..کسایی رو شناختم که درس های خوبی بهم دادن.و دوستای زیادی پیدا کردم.من تجربه زیادی ندارم ولی وب بهترین جاست واسه اینکه از تجربه آدما درس بگیری..از عشق های به مقصد نرسیده تا عشق هایی که به وصال رسیدن..از اونی که عشق یک طرفه داره تا اونی که هر روز عاشق یکی میشه..یا اونی که دیگه نمیخواد به کسی دل ببنده تا اونی که ده ساله نتونسته عشقشو فراموش کنه..یا دختری که بخاطر فوت مادرش دلش نمیاد تولد بگیره و به جای هدیه تولد میخواد برای مادرش فاتحه بخونیم..کسی که بخاطر خانواده تن به ازدواج میده و از عشقش میگذره یا اونی که بخاطر مخالفت خانواده اش  و نرسیدن به عشقش دق کرد و مرد..همه اینارو با اشک براتون نوشتم....عید همه تون مبارک

و اما کسی که خیلی دوسش دارم زهرا یا به قول داداش جواد عسل بانو که این پست عیدی من به حساب میاد واسه اون..زهرای من پاک ترین دختریه که وارد زندگیم شد.دختری که همیشه آرزوی داشتنشو داشتم و از خدا می خواستم..شاید نشه رو این حسی که دارم اسم عشقو گذاشت و شاید احتمالش کم باشه که بهم برسیم و یا حتی اینکه من لیاقت داشتنشو نداشته باشم ولی من دوسش دارم چون دختریه که هر پسری آرزوشو داره اونم بخاطر پاک و نجیب بودنشه..عشق مهمه ولی نجابت صفتیه که عشقو کامل میکنه.که داشتن این خصلت کار سختیه.چشم پاک داشتن لیاقت میخواد..زهرای من یا کاملترشو بگم چون واقعا زیباست حاجیه سیده زهرای من عیدت مبارک و بهترین هارو واست آرزو میکنم...

            عید همه تون مبارک.سال خوبی داشته باشین                      


 

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…


                                

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

                                                                         

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:22 توسط kambiz va zahra| |







يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ حياطش مي انداخت و در ايوان خانه اش قاليچه اي پهن مي كرد و روي قاليچه هم سفره قلمكار قشنگي مي انداخت و توي سفره سيب و سنجد و سمنو، سركه و سبزه و سكه و سماق و گل شب بو و تنگ ماهي و آينه و نقل و شيريني و آجيل و تخم مرغ رنگ كرده مي گذاشت. منقل را آتش مي كرد. قليان را هم
 مي آورد و كنار سماور مي گذاشت ولي سر آن آتش نمي گذاشت. لباس نو مي پوشيد و آرايش مي كرد و منتظر عمونوروز مي شد.

عمونوروز پيرمردي بود با ريش سفيد اما حنا بسته و كلاه نمدي كه گيوه به پا و عصا به دست داشت و هرسال روز اول بهارازبالاي كوه به سوي شهر مي آمد. وقتي بي بي گلبهار همه ي كارهايش را انجام مي داد و منتظر مي شد تا عمونوروز بيايد و بنشينند و باهم شيريني و چاي بخورند و قليان بكشند، خوابش مي گرفت و همانجا كنار سفره ي هفت سين خوابش مي برد. آنوقت عمونوروز به خانه ي بي بي مي آمد وچون دلش نمي آمد اورا بيدار كند، كمي آتش سر قليان مي گذاشت و چند پك قليان مي كشيد و يك دانه شيريني هم مي خورد. يك شاخه گل از باغچه مي چيد و در دست او مي گذاشت و پيشاني او را مي بوسيد  مي رفت. وقتي بي بي  از خواب بيدار مي شد و مي ديد شاخه گل توي دستش است و قليان هم آتش شده وشيريني ها دست خورده است،مي فهميد كه بازهم خواب مانده و عمونوروزآمده و رفته و او را بيدار نكرده است. آنوقت مي زد زير گريه و افسوس مي خورد كه آنهمه زحمت كشيده و عمونوروز را نديده است و براي همسايه ها درددل مي كرد و مي پرسيد چه كار كند تا عمونوروز را ببيند و آنها

مي گفتند بايد تا بهار سال بعد صبركند ، چون عمونوروز فقط روز اول بهار از كوه پايين مي آيد. بي بي گلبهارهم صبر مي كرد و منتظر مي شد ولي سال بعد دوباره اين اتفاق تكرار مي شد. هنوز كه هنوز است پيرزن نتوانسته عمونوروز را ببيند. بعضي ها مي گويند اگربي بي گلبهار چشمش به عمونوروز  بيفتد، دنيا به آخر مي رسد ولي معلوم نيست كه اين حرف درست باشد . بايد صبر كنيم تا بالاخره چشم بي بي به جمال عمونوروز روشن شود اگر دنيا به آخر رسيد معلوم مي شود كه راست مي گفته اند. قصه ي ما به سر رسيد  كلاغه به خونه اش رسيد.


افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي ايد ؟...امدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... به خشکي برف ...مي روي..... بهار مي ايد ...به نظر معامله خوبي است....اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:0 توسط kambiz va zahra| |







این دو یکی نیست...اشتباه نشود!

عشق همان دوست داشتن نیست

عشق رویائی است و دوست داشتن دنیائی

دوست داشتن با عشق مقایسه نمی شود که اگر بشود

از بین خواهد رفت

عشق خلقت خداست و دوست داشتن

خلقت عقل و دل انسان...

عشق همچون خدا یکی است و برای هر انسان

می تواند به تعداد انسانهای دیگر باشد

جدائی برای عشق مرگ است در حالی که

دوست داشتن می تواند برای مصلحت دیگری جدائی را تصمیم بگیرد

عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی

جسم میمیرد ولی روح جاودانه است

کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نیست

عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچیز زبان نمی گنجد

معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است

ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است

دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....

عشق غرور را از انسان می زداید ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند

عشق از نظر خدا پاک است

و دوست داشتن از نظر انسان...

خدا عشق است و انسان دوست داشتن...

بدرستی که خدا برتر از انسان است....    



نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:15 توسط kambiz va zahra| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - قالب وبلاگ

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك ز